ماجراهای من و خواهرشوهر

 
سبک شدم
نویسنده : من یک عروسم - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٧
 

جمعه شب همسری داشت ظرف میشست،منم رفتم کنارش و شروع کردم به آبکشی تو همین حین بهش گفتم یه چیزی میخوام بهت بگم ناراحت نشی .چون تو ذهنمه و اعصابمو بهم ریخته میخوام بهت بگم بیچاره خیلی ترسید گفت چیه؟گفتم :مامانت از یکشنبه که مامانم اینا رفتن سفر بهم زنگ نزده بگه جای مامانت خالی نباشه یا اصلا حالمو بپرسه و بگه تو این شرایط تو اگه کاری داری من هستم .حرفی نزد و فقط نگاهم کردبعد گفت مطمئنی؟گفتم آره این شبا هر بار که تلفن زده با تو یا جی اچ حرف زده و اصلا نخواسته با من صحبت کنه .گفتم یه وقت بهش چیزی نگی،مهم نیست شاید من حساسم ولی به نظرم مامانت باید یه تماس با من میگرفت .حرفهامو تایید کرد و فقط متاسف بود و چیزی واسه گفتن نداشت.

جی اچ از یکشنبه تقریبا رفت خونه اش و مامانش از اون شب دیگه اصلا تلفن نزد.فقط یکشنبه تماس گرفت که من مجبور شدم گوشی رو بردارم ازم بابت زحمات جی اچ تو این مدت تشکر کرد و بعد با پسرش صحبت کرد.قبلا که جی اچ بود هر شب زنگ میزد.

چند شب پیش سر شام همسر گفت جی اچ خواسته براش آنتن بگیرم ،میخوام به عنوان هدیه خونه بهش بدم موافقی؟ بهش گفتم ببین من مخالفتی ندارم اما چند کلمه حرف دارم باهات .بعد بهش گفتم که پارسال که جی اچ ۴ ماه خونه ما بود مهمون ما بود و درس میخوند و سر کار نمیرفت.نمیگم خرج خونمون خیلی زیاد شد،همسر گفت چرا زیاد شد.گفتم خوب من به اون موقع کاری ندارم ولی تمام این مدت ۴ ماهه امسال که سر کار میره انتظار داشتم حداقل یکبار بیاد بگه امشب شام مهمون من بریم بیرون .یا مثلا بگه من اولین حقوقم رو گرفتم یه ناهار تو غذا نپز من از بیرون غذا میگیرم،یا حتی یه بستنی بخره بیاره بگه من اینو با اولین حقوقم خریدم ،یا حتی یه نون.اما اون این کار رو نکرد در حالیکه شخصی ترین وسایلش رو ما میخریدیم.در حالیکه به راحتی میرفت تو اتاق خواب من و مثلا پنبه یا گوش پاک کن بر میداشت با وجودی که متنفر بودم از این کارش که سرشو بندازه پایین بیاد  تو اتاقم اما هیچ برخوردی نکردم.همسر گفت خدا رو شکر که این روزها تموم شد....

بقیه اش رو فردا تعریف میکنم

 


 
comment نظرات ()
 
 
مادر شوهر
نویسنده : من یک عروسم - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٧
 

از روز یکشنبه تمام اعضای خانواده ام رفتن زیارت خانه خدا .امروز پنج شنبه است .تمام خاله ها و دخترخاله هام ودوستان خانوادگی مون تماس گرفتن و جا خالی گفتن و گفتن که اگه کاری داری و مشکلی پیش اومد خبر بده خودمون رو برسونیم (با وجودی که تهران نیستن)اما مادر شوهرم با وجودی که هر روز تماس گرفته و با جی اچ یا همسر حرف زده و به قول خودش به من سلام رسونده حتی یکبار نخواسته با من صحبت کنه یا به خاطر من زنگ بزنه که بگه جای مامانت خالی نباشه ،یا اگه کاری داری ما هستیم .من شرایط معمولی که ندارم ،باردارم ،سرکار میرم ،به جی اچ سرویس میدم .... احساس میکنم انتظار زیادی ندارم که مادر شوهرم تماس بگیره و یه تعارف خشک و خالی بکنه نمیدونم شاید هم زیادی حساسم .به همسر هنوز چیزی نگفتم ،اون چه گناهی داره که مامانش اینقدر بی خیال و بی توجه و خودش رو به بی خیالی میزنه.


 
comment نظرات ()
 
 
خونه
نویسنده : من یک عروسم - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٧
 

آخر هفته قبل پدر و مادر جی اچ اومده بودن تهران و برای جی اچ خونه گرفتن و تا هفته آینده میره خونه خودش،جالبه که بگم مامانش نموندن تا کمک کنن برای رفتن به خونه جدید و تهیه وسایل و به همسر گفتن تو اگه وقت داشتی به اوضاع و احوالشون برس و بهش کمک کن تا جابجا بشن.همین و بس.چک های صاحبخونه روهمسر داد که قرار شد وقتی رفتن شمال بریزن به حسابش.یه روز هم وسط روز مجبور شد بره پول رو از حسابش برداره ببره بده به صاحبخونه تا کلید رو ازش بگیره.احتمالا هفته آینده میره.

میخواستم از گذشته بنویسم اما الان حالش رو ندارم.


 
comment نظرات ()
 
 
تو خوبی؟مطمئنی که خوبی؟
نویسنده : من یک عروسم - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٧
 
آخر هفته قبل که به خاطر تولد حضرت علی ۴ شنبه تعطیل بود جی اچ برای شرکت در امتحان روز جمعه بانک* ص رفت شمال.وقتی که داشت خداحافظی میکرد به من و همسر گفت چند روزی نیستم شماها خوش بگذرونین و تنها باشین،همسر میگه نه این چه حرفیه،ما با حضور تو هم راحتیم.من جوابی نمیدم چون به نظرم این حرف خیلی مزخرفه .من توی خونه خودم نمیتونم راحت باشم که تو باید بهم بگی .
اون سه روز با همسر کلی بهمون خوش میگذره،تازه دارم حس قدیم رو پیدا میکنم ،راحتم،هرچی دوست دارم میپوشم ،هر چی دوست دارم میخورم،هر حرفی که دوست دارم میزنم مجبور نیستم مواظب حرفها و رفتارم باشم.بعد از مدتها میتونیم با همسر یه شام عاشقونه دوتایی بریم بیرون بدون اینکه همسر نگران جی اچ باشه و من نگران شام اون و ناهار فردامون.بعد از مدتها توی خونه خودم با پسرم بلند حرف میزنم ،براش سی دی ترانه نی نی کوچولو ها رو میزارم بدون اینکه نگران باشم که کسی بهم نخنده که این دیوونه است.بعد از ۴ ماه که از حضور جی اچ تو خونه ما میگذره میتونم خیلی راحت ناز کنم و همسر منو نوازش کنه.این حس رو دوست دارم ،چرا باید دوران بارداری من اینجوری میگذشت ؟چرا باید هر روزش به خاطر حضور جی اچ برام یه سال باشه؟ اون اگه تصمیم بگیره که بره که ظاهرا گرفته به خاطر ما و آرامشمون نیست که میره،به خاطر خودش میره که سر و صدای بچه تازه به دنیا اومده اذیتش نکنه .
جمعه عصر برمیگرده تهران،ما خونه نیستیم .تلفن میزنه به موبایل همسر و قرار میشه اگه بخواهیم شام بریم بیرون بریم دنبالش.متنفرم از اینکه برنامه خودم رو بخاطر کسی تغییر بدم .مادر همسر تلفن میزنه میخواد با من صحبت کنه،حالمو میپرسه،ناجور حالمو میپرسه،خوبی؟مطمئنی خوبی؟پسرت خوبه؟خودت خوبه خوبی؟من:خوبم ،معلومه که خوبم ،ممنونم خوبم.احساس میکنم جی اچ حرفهایی که توی خونه میزنیم و حال و رفتارمون رو مو به مو واسه مادرش گزارش کرده.مامانش میگه نیومدی شمال دریا رو ببینی چشم بچه ات آبی بشه؟میگم :توان ترافیک و جاده شلوغ شمال رو ندارم ،نمیتونم بیام ایشااله چشم بچه دریا ندیده آبی میشه.
توی دوران بارداریم هر ماه در یه تاریخ خاص یه شرایط خفیفی شبیه به پ*ریود دارم،توی اون روزها بیشتر استراحت میکنم .همسر هم به دلیل حضور جی اچ و آرامشم بیشتر هوامو داره و لوسم میکنه من مطمئنم که جی اچ همه چیز رو برای مامانش تعریف میکنه که اینجوری حالمو میپرسه.
شب به همسر میگم دیگه جلوی جی اچ اینقدر از من نپرس خوبی؟بچه تکون میخوره؟مشکلی نداری؟احساس میکنم رفته به مامانت گفته که اون اینجوری امروز با من حرف میزد.همسر بیچاره میگه باشه.
همون آخر هفته یه ماشین لباسشویی برای لباسهای پسر میخریم که موقتا میزاریمش تو اتاق فعلی جی اچ و آینده پسرک.سه روزه که دیده این ماشین اونجاست اما دریغ از یه تبریک یا یه احساس،اگه بگم عمه است شاید بد باشه چون همه عمه ها که اینجوری نیستن.اما هیچ احساسی به برادر زاده نیامده اش نداره.احتمالا فهمیده که باید جدا بره و این موضوع ناراحتش میکنه.

 
comment نظرات ()
 
 
ژست و فیگور
نویسنده : من یک عروسم - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٧
 

همسر هفته ای دو روز میره کارخونه و تا ساعت ٩ شب نمیاد خونه .چهارشنبه میرم خونه مامانم.عصر جی اچ زنگ میزنه به موبایلم.پدرم گوشی رو برمیداره واون حرف نمیزنه و قطع میکنه .بعد از نیم ساعت دوباره تلفن میزنه میگه :تو کجایی ؟خونه نیستی؟شام چی درست کنم؟میگم خونه مامانم هستم و شام میمونیم تو شام بخور و برای ناهار فردات هم غذا درست کن.

شب که دارم از خونه مامانم میرم خونه مامانم شام و ناهار فردا میده برای جی اچ.من به همسر نق میزنم که تلفن زده با پدر صحبت نکرده و برخوردش با من هم بد بوده و اصلا روزهایی که من میام خونه مامانم برخوردش خیلی بده و روابطش با خواهرم که هم سن و سالن و خیلی با هم دوست بودن بد شده و کلا یه مشکلی انگار با خانواده من داره و ... همسر فقط گوش میده و حرفهای منو تایید میکنه و میگه چکار کنم ؟..

میرسیم خونه.جی اچ فقط سلام میده و میره میخوابه.همسر منو نگاه میکنه و انگار به حرف من رسیده که اینقدر توی حسه و برای من ژست میگیره.شام برای خودش از بیرون غذا سفارش داده و برای ناهارش چیزی نپخته .به همسر میگم بهش بگو غذایی که مامانم داده رو ببره .همسر میگه شرمنده ام.حسابی قاطی میکنم اونقدر که فرداش هم بهم ریخته ام .حتی حال حرف زدن ندارم .تصمیم میگیرم مثل خودش باشم تحویلش نگیرم و باهاش بد برخورد کنم .اصلا نمیفهمه من تو شرایطی نیستم که بتونم ناز خانوم رو هم بکشم .

احساس میکنم همسر باهاش صحبت کرده چون از عصر فردای اون روز سعی میکنه کمی بهتر برخورد کنه .همسر میگه تو روزنامه یه آگهی دیده ومیخواد خونه بگیره و بره اما بابام راضی نیست تنها خونه بگیره و گفته باید بره پانسیون.اونم دوست نداره بره پانسیون .به همسر میگم حالم خوب نیست اصلا راجع به اون شخص با من حرف نزن .مهم نیست که نره اخلاقش رو درست کنه.

پنج شنبه شب مهمون داریم .آشپزخونه رو جارو میزنم،خونه رو مرتب میکنم.روی مبل دراز کشیده و داره فیلم میبینه .مهمونمون میاد.با دوستم شام میپزیم .فقط گاهی به گاز سر میزنه .میز شام رو میچینیم ،سالاد درست میکنم و ماست و... از روی مبل بلند نمیشه که حتی بگه من کاری بکنم یا نه ؟ دوستم هم متوجه بد رفتاریش با من میشه و تعجب میکنه.

شب دوباره به همسر میگم و بهش نق میزنم .دلم برای اونم میسوزه اصلا نمیدونه چکار کنه .همش مراقبه منه و هوامو داره.دلش میخواد برای من و بچه مشکلی پیش نیاد .اینو از حرفها و کارهاش میفهمم.بیش از اندازه محبت میکنه به ما ولی جی اچ دیوونه ام کرده......

جمعه صبح که از خواب بیدار میشم هر چند که اصلا تمام شب رو نخوابیدم.تصمیم میگیرم به خاطر همسر آروم باشم و کاری بهش نداشته باشم.ظهر همسر بهم میگه :ممنون که بزرگواری کردی و جی اچ رو بخشیدی و بازم باهاش مهربون شدی.دلم برای همسرم میگیره.دلم براش میسوزه این وسط گیر افتاده بیچاره از دست جی اچ و ناز و اداش و غم و ناراحتی من.


 
comment نظرات ()
 
 
معرفی
نویسنده : من یک عروسم - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٧
 

من یک خانم هستم که بعد از پنج سال از زندگی مشترک به خواست خودمون ولطف خدا باردارشدم.الان در شروع ماه هفت بارداری هستم.من و همسرم ساکن تهرانیم و زندگی عاشقونه و خوبی داریم.

ازاواخر شهریور سال گذشته خواهر همسرم که لیسانسشو گرفته بود از شمال اومد تهران که بره کلاس برای کارشناسی ارشد.تا اواسط دی ماه مهمون ما بود .دوران خیلی سخت و بدی داشتم .برای باردار شدن تحت درمان بودم وشرایط آرومی نداشتم اما حقیقتا مثل خواهرم بهش سرویس دادم و ازش پذیرایی کردم.بعد از همه اون روزها اون رفت که درس بخونه برای کنکور.هر وقت از اون روزها چیزی به ذهنم برسه مینویسم .

اواخر اسفند ماه یه پیشنهاد کار بهش شد وبازم اومد تهران.ما تعطیلات عید رو تهران نبودیم اما جی اچ خونه ما بود.قرار شد یه مدتی آموزشی بره سرکار و بعد اگه باهاش قرارداد بستن تصمیم بگیره که خونه بگیره و از پیش ما بره .اوایل دوران بارداری من بود با همه سختی ها و دردسرهاش.باید آشپزی میکردم،کار خونه انجام میدادم،سرکار میرفتم،شرایط بارداری ام هم طبیعی نبود گاهی دچار لکه بینی میشدم و استراحت مطلق.

همسرم یه فرشته به تمام معناست.تمام کارهای متفرقه خونه رو انجام میده که من مشکلی نداشته باشم.اما من نمیتونم حضور جی اچ رو تحمل کنم.

خیلی خسته ام.این روزها احتیاج به آرامش دارم،احتیاج به سکوت دارم میخوام با همسرم تنها باشم اما جی اچ با ماست.کاش فقط بود و به من کاری نداشت،کارها و رفتارش اعصابمو بهم میریزه وناراحتم میکنه .پدر و مادرش برای رفتنش از خونه ما اقدامی نمیکنن .فقط متاسف هستن که جی اچ مزاحم ماست .میگن ببخشید،باید بره ولی از رفتن خبری نیست .جی اچ میگه اگه منو بیرون کنن من از پشت بوم میام .این حرفیه که مامانش به مامان من زده .میخوام اتاق بچه رو درست کنم وسایلش رو بخرم اما جی اچ توی اون اتاق میخوابه و وسایلش اونجاست .پریشب رفتیم تخت و کمد سفارش دادیم و تا یک ماه دیگه آماده میشه.جی اچ به همسرم میگه :وسایل رو کی میارن ؟من کی باید برم؟اونقدر نمیفهمه که باید بره نه به خاطر وسایل اتاق بچه ... همسر بیچاره چی داره بگه ،میگه نه تو میتونی بمونی وسایل رو میزاریم یه کنار و تو هم هستی .

شاید اگه همسرم اینقدر خوب و مهربون نبود و هوای منو نداشت خیلی زودتر از اینا قاطی میکردم .اما منم صبرم خیلی زیاده .ولی وای به روزی که کاسه صبرم لبریز بشه.


 
comment نظرات ()
 
 
آغاز
نویسنده : من یک عروسم - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٧
 

سلام

اینجا رو ساختم تا از ماجراهای روزانه ام با خواهر شوهر بنویسم .دلم میخواد اینجوری سبک بشم و دیگه به اون چیزی که اتفاق افتاده و گذشته فکر نکنم.دلم میخواد با این نوشتن خالی بشم و به همسرم چیزی نگم که ناراحت بشه و غصه منو بخوره.از خواهر شوهر به اسم جی اچ اینجا چیزی مینویسم.

اگه تجربه ای دارید و راهنماییم کنید ممنون میشم.اینجا یه خونه خصوصیه که دلم میخواد خصوصی بمونه، با همه دوستای خصوصی.


 
comment نظرات ()